1388/08/30 ساعت 02:50 AM
به نام خالق برهانهای اصیل
سلام...
داشتم سرچ میکردم توی اینترنت که با شعر جالبی از وحید قاسمی مواجه شدم...
پلان آخر
پلان آخر بازیگر نماهنگ است صدای خنده ی اخنس شروع آهنگ است
درون کادر زمین خورده مرد مظلومی گریم زخم لبش شاهکار یک سنگ است
لباس های بلنــد ســیاه لشگـــرها تمام خونی و چرکین و زشت و بدرنگ است
درست مثل همان متن صحنه ی گودال فرود نیزه و شمشیرها هماهنگ است
میان این همه نقشی که دست تیر بلاست جناب دشنه حضورش چقدر پر رنگ است
کسی نهیب زد از پشت صحنه : زود ببر غروب شد، همه رفتند، وقت ما تنگ است
پی نوشت 1 :
لطفا برداشت خودتون و نکاتی که فکر میکنید در این شعر پنهان است رو در حوزه های اعتقادی + ادبی + ... بیان کنید
پی نوشت 2 :
روز عروسی وقتی که حضرت زهرا (س) از زبان مبارک حضرت رسول الله (ص) شنیدند که امیرالمومنین (ع) به عنوان شروع زندگی و مهریه سپر خودشون رو فروختند ، لبخندی زدند و با حیای خاصه ی خودشون رو کردند به پدر و فرمودند :
جبران میکنم
خدا- مدار باشیم...انشالله
یا علی
امشب توی مجلسی این پاراگراف (پی نوشت 2) رو شنیدم...فکرم رو مشغول خودش کرد!








